ﻫﻤﺒﺴﺘﺮ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺳﺖ !...
چشمانم را می بندم...
اشکی که به پلک مرد میآویزد
خواهرم تو معنی مرد را نمیدانی
وقتی عصبــانی هستید مواظب حرف زدنتان باشید ؛ عصبانیت شما فروکش خواهد کرد ولی حرفهایتان یک جایی باقی می مانند برای همیشــه
يــک لبخنـــدم را بسته بندي کرده ام ....
اين روزهايم به تظاهر مي گذرد...
آدمی که دوستت دارد
ـعضے وقتا شُماره یکـے تو گوشیت هست
اگـه بـهش زنگ میزنی و رد میکنه...
بعضی از خاطرات آدم مثل یه تیغ کند میمونه که رو رگت میکشی!نمیبره اما تا میتونه زخمیت میکنه
داغونیlم، از آنجا شروع شد ...
یـه روز خـوب مـیـآد ...!
مـن فــرامــوش نـکـــرده ام ...
ﮔﺎﻫـــﯽ ...
ﺧـــــــــــــﺪﺍ ﯾـــــﺍ !!!!
ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﯽ ﺍﺯﺕ ﺗﻮﻗﻊ ﻧﺪﺍﺭﻥ
اگه به تو نمیرسم این دیگه قسمت
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺑﯽ ﺣﺠﺎﺑﻨﺪ
ﻭﺟﻮﺩ ﺑﻌﻀﯿﺎ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻣﺜﻞ ﻣﺘﺮﺳﮑـــــ ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ
ﻟﻌﻨﺖ ﺑﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺻﺮﺍﻁ ﻫﺎﯼ
اونــیکـه مـیبیـنـی تـُو عَکسـاش اَخــم مـیکـُنـه دِیویــد بِکـامـه
يه دانش آموز اول دبستاني از خانم معلمش پرسيد ميشه من به كلاس بالاتر برم
من و تــــــــو
ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ
تولد انسان روشن شدن کبریتی است
بچه که بودیم جاده ها خراب بود ؛
بـــعـــضـــی هـــام حــوصــلــه شــون ســـر مــیــره فــکـــــر مــیـکــنــن دلــشــون تــنــگ شـــده .
هـــعــ ـے ْ...>
ﺑﺎ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻣﻴﺎﻧﻪ ﻱ ﺧﻮﺑﻲ ﺩﺍﺭﻡ ،
بعضیا مثل کبریت میمونن
بهترین ها مو میپوشم
ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾـﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑـﻬﻢ ﻗﻔـﻞ ﮐﻨﯿﻢ
انصاف نیست...
ایـن روزها
ﮔـﯿـــﺮﻡ ﺗـﻤـﺎﻡ ﺩﻧـﯿـﺎ ﺑـﮕـﻮﯾـﻨــﺪ ﻣـﺎ ﻣـﺎﻝ ﻫــﻢ
ﺩﻟﻢ ﺗﻨﮕﻪ!
ﺑـﻪ ﺳﻼﻣﺘـﯿﻪ ﮐﺴـﯽ ﮐـﻪ ﺗﺼـﻮﺭ ﻧﺒـﻮﺩﻧـﺶ
غمگینترین جای خاطره اونجائیه که کم کم احساس میکنی چهرش هم داره از یادت میره .
ﺑﺨﺪﺍ !
عجله داشتم ؛
خسته ام از تکرار شنیدن "مواظب خودت باش"
چه سکوت غریبی
ﺑﻌﻀﯽ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ !...
ای کاش زمانی برسه
محبت کنی میره…
امان از روزی که برای تسکین زخمی که یکی روی دلت جا گذاشته به کسی پناه ببری و بعد بفهمی که او همدرد نیود،
اول دستـــها؟
خواستى دیگر نباشی ..
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟ خدمتکار گفت: ٥٠ سنت. پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد: بستنى خالى چند است؟ خدمتکار با توجه به اينکه تمام ميزها پر شده بود و عده اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی حوصلگى گفت: ٣٥ سنت!
|
About![]()
به وبلاگ من خوش آمدید
Home
|
| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
خبرنامه وب سایت:
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 2
بازدید هفته : 7
بازدید ماه : 6
بازدید کل : 79659
تعداد مطالب : 726
تعداد نظرات : 20
تعداد آنلاین : 1
Alternative content